تبلیغات
نغمه ی مهر 2 - سور الکی...........نویسنده نجمه دائمی

الماس از تراش و انسان از تلاش می درخشد.


Admin Logo
themebox Logo
عطرسخن
آیه قرآن اوقات شرعی آیه قرآن فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

شعرانه، سایت تخصصی شعر ایران و جهان

بوستان صائب
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1396-08:29 ب.ظ

سور الکی...........نویسنده نجمه دائمی

در یک دور همی دوستانه که به اتفاق دوستان بودیم تصمیم گرفتیم به نوبت سور بدهیم....یکی گفت به مناسبت عروسی...یکی گفت به مناسبت تولد...دیگری به مناسبت مدرک دانشگاهی...و هریک چیزی گفت تا نوبت من شد....گفتم من

آردم را الک کردم و الکم را آویزان...مناسبتی ندارم و الکی هم سور نمیدم...گفتند نه...نمیشه تو دور همی باشی و سور ندهی...بیایی بخوری بعد فلینگ را ببندی.....گفتم چه اشکال دارد من نخودی هستم و با شما شریک قافله...تازه کلی هم چرند پرند میگم تا شاد بشوید.....گفتن نه...نمیشه...یه مناسبتی برایت پیدا می کنیم.....خلاصه دوستان من که نصفشون هم فامیل بودند  یه مناسبت الکی پیدا کردند و گفتند...پیدا کردیم...پیدا کردیم...اسم مناسبت تو را سور الکی می گذاریم!!!!.....دور همی ادامه یافت و  بعد از روزها نوبت به من رسید....من گفتم می شود آیا خشکه حساب کنید؟....گفتند: نه...مگر ما خشکه حساب کردیم؟!.....ما را باید رستوران فلان جا ببری....روز موعود فرا رسید و من حسابی به خودم رسیده بودم تا از دوستان دور همی کم نیاورم و حسابی بزنم تو پوزشان....لباسهای مشتی و کیف آن چنانی و فلان و بهمان و عطر و ادکلنی و بندی و بساطی.....دیدم سر ساعت مقرر دوستان فرا رسیدند و ما را با خودشان بردند.....ابتدا جنگل و جزیره ای و چای و دود و دمی...سپس گفتند امروز سور خیلی می چسبد می خواهیم حسابی گرسنه شویم  و برای ظهر دلی از عزا در بیاوریم.......پس از گشت و گذار روزانه به رستوران مقرر شده و توسط دوستان انتخاب شده رفتیم....وقتی به دوستانم نگاه می کردم شور و حال عجیبی برای سور الکی داشتند...سفارش داده شد و با حرص و ولع مشغول خوردن شدند...هی خوردند و هی به به چه چه کردند و هیجانشان کل رستوران را برداشته بود....یاد درس کوکب خانم افتادم که عباس هی می خورد و هی به به چه چه می کرد.تلفن همراهم زنگ زد و دستی به داخل کیف بردم...کمی کنجکاو شدم که خدایا پس کیف پولم کو؟!......تازه متوجه شدم ای دل غافل....کیف پول و کارتم را در داخل آن یکی کیفم جا گذاشته ام و در کیف نوی من اثری از کارت و پول نیست....

آب دهانم را به زور قورت دادم و همون چند لقمه ای که خوردم در گلویم انگار گیر کرده بود و کوفتم شد.....خونسردی خودم را  حفظ کردم و خیلی آرام دستم را از کیف بیرون آوردم.....دوستان مایل بودند هنوز چند رب انار دیگر سفارش دهند به اضافه ی این که یکیشان گفت من دوغ نمیخام برایم از آن نوشابه های قوطی دار بیاورید...در دلم گفتم ای کوفتتان نشه هی.....بخورید و بیاشامید اما دیگه این قدر اسراف نکنید....از چهره ی رنگ و رو رفته ی ما هیچ کس چیزی دستگیرش نشد و همچنان مشغول خوردن و گفت و شنود و خاطرات و خندیدن بودند....اصلا رویم نمیشد که مثلا به یکی از آنها بگویم من کارتم همراهم نیست و داخل

آن یکی کیفم جا گذاشته ام...چون تن به سور الکی و زور کی داده بودم اگر هم چیزی می گفتم باورشان نمی شد و فکر می کردند من الکی میگم...آن وقت همه چی می شد الکی در الکی.......مراسم سور خوران با لذت دوستان و کوفت شدن و زهر مار شدن به من در حال اتمام بود و من زیر زیرکی به رفقا می نگریستم که چگونه استخوان های  مرغ را  با ولع لیس می زنند و گاهی جناق هم می شکستند به اضافه ی این که شرط بندی هم می کردند با خودم نمه نمه می غریدم که خب...آخرش را چه کار کنم.....دوستان الحمد الله از جایشان بلند شدند و در حال ترک رستوران بودند...من هم گفتم بروید ماشین را آتیش کنید من الان میام.....دوستان الکی طهارف که باشه ما حساب کنیم گفتم : نه...من خودم حساب می کنم و ازین حرفا.....می دانستم که الکی میگن و تعارف شاه عبد العظیمی می زنند.....به سراغ صندوق رفتم و مشکلی که پیش آمده بود را مطرح کردم آن هم با شجاعت تمام.....آن یکی صاحب رستوران هم آمد و کمی فکر کردند و گفتند: دوستانت کارت همراهشان نیست....گفتم اگر هم باشد من نه جرات می کنم به ایشان بگویم نه رویش را دارم...اگر شما اجازه دهید من روزی دیگر بیاییم و حساب کنم......آن دو نفر گفتند ما چنین اجازه ای نداریم و شما سفارش سنگین هم داده اید....بعد گفتم پس من چه کار کنم...یه راه حل پیش پایم بگذارید......آن دونفر که حرفهای مرا باور نمی کردند و فکر می کردند دارم الکی میگم چون دوستان آن قدر سر ناهار گفتند و خندیدند و سر و صدا کردند و تمام رستوران را روی سرشان گذاشته بودند که دو خدمه فکر می کردند ما اراذل و اوباش هستیم....هر چه خواهش کردم نشد که نشد.....یکی از دوستان به داخل رستوران آمد و گفت چه قدر چک و چانه می زنی بیا برویم دیر شد می خواهیم کمی پیاده روی کنیم.....گفتم عزیزم این جوری شده و قضیه اینه.....دوستم  را انگار برق گرفته باشد گفت...نه بابا...شوخی نکن...جان من را ست میگی...گفتم آره تو اگر داری بده....همین جا کلکش را بکنیم تا بقیه نفهمیدند...گفت :نه...من هم پول و کارت همراهم نیست چون امروز همه  چی با تو بود بنابراین من.........دوست جان رفت تا قصه را برای بقیه بتعریفد که دیدم دست از پا دراز تر برگشت....نمی دانم آن جا دم ماشین چه گفتند و نگفتند و اما مثل این که کلی خندیدند و یا تو سرشان ز دند یا کوفتشان شده....خلاصه من که داخل بودم و اصلا هم دلم نمی خواست بدانم آنها چه گفتند و چه گذشته....ولی یک چیز را خوب می دانم و آن هم غرغر های زنانه و این که حتما گفتند من الکی کارت را نیاوردم تا آنها را اذیت کنم....ببین چه قدر فحشم داده باشند.آن دو نفر گفتند ما دیشب اینجا شام عروسی داشتیم و کلی ظرف نشسته....شما هم که خانم هستید و با سلیقه...اگر ظرفهایمان را بشویید ما نصف هزینه را می بخشیم و نصف دیگر را بعدا تقبل می کنیم که بیاورید...دوستان سراسیمه وارد رستوران شدند و با نگاهشان از خجالت آب شدم....تازه متوجه رنگ و روی زرد من شدند و گفتند خب چرا از اول نگفتی...لااقل یک روز دیگر می آمدیم...گفتم به کیفم نگاه نکرده بودم.....حالا دیگر متوجه وخامت اوضاع شدند و حرفم را باور کردند....گفتم آقا من خودم ظرفها را به تنهایی می شورم و به دوستانم گفتم شما بروید.....دوستان آستین ها را بالا زدند و گفتند ظرفها کجاست......ما محاله تو را تنها بگذاریم اما بعدا حسابت را خواهیم رسید......صدای ترق و تروق ظرفها به گوش می رسید حالا بشور و کی نشور....هم ظرف شدن بود و هم غر و نق زدن و هم خندیدن و هم درس عبرت گرفتن........یکیشان گفت بشورید دوستان بشورید  تا سرتان عقل بیاید که دیگر سور الکی از کسی نگیرید.....آن روز با پیاده روی و یک خاطره ی به یاد ماندنی از سور الکی به پایان رسید...اما تن دادن به سور الکی اصلا خوب نبود شاید برای شما هم اتفاق بیفتد همیشه وقتی کیفتان را عوض می کنید داخل آن را چک کنید................بدرود.نجمه دائمی

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


ز هر پنجره نوری ...
سه شنبه 12 دی 1396 10:07 ب.ظ
سلام
سپاس از حضورتان
پاسخ ستاره ی همیشگی... :
susanquinn.hatenablog.com
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:49 ق.ظ
I blog quite often and I truly appreciate your information. This great article has truly peaked my
interest. I will bookmark your site and keep checking for new details about once
per week. I subscribed to your RSS feed as well.
محسن نژاد
جمعه 12 خرداد 1396 01:12 ق.ظ
سسسسسسسسسسسسلام

ماهیان از تلاطم دریا به خدا شکایت بردند

و چون دریا آرام شد خود را اسیر تور صیادان یافتند.

تلاطم های زندگی حکمتی از خداوند است

پس از خدا بخواهیم دلمان آرام باشد نه دریای دور و برمان.
پاسخ ستاره ی همیشگی... : سلام عزیزم...همین طوره که شما می گویید.نماز روزه ها قبول
ز هر پنجره نوری ...
سه شنبه 9 خرداد 1396 06:40 ق.ظ


غافلی از حال دل
ترسم که این ویرانه را

دیگران بی صاحب انگارند
و تعمیرش کنند!

#صائب_تبریزی
سلام
ممنونم از حضورتان
پاسخ ستاره ی همیشگی... : سلام و روزتون به خیر و شادی
ارمغان سلامتی
شنبه 6 خرداد 1396 04:38 ب.ظ
سلام خانمی
وای خیلی باحال بود

انشاالله همیشه به خیر و خوشی البته با حواس بیشتر

موفق و سلامت باشید.
پاسخ ستاره ی همیشگی... : [بغلسلام..ممنون که خوشت اومده
مدیران فرزام
چهارشنبه 3 خرداد 1396 11:02 ب.ظ
سلام عزیز دلم واقعن لذت بردم بعد یکی و اندی سال با یک ولعی متنت تو وبلاگ خوندم مث دانش آموزی ک خوندن یادت گرفته واقعن دلم تنگیده بود برای وبلاگ خونی
عزیز جان جامن خالی ، ارزال اوباشی برات راه مینداختم که اون دوتا رستورانی هم میومدن کمک ظرف شستن .
عاشق کارهای جمعی هستم . فقط نجمه جون من آبکشی میکنم . مایع دوست ندارم از آبگرمم بدم میاد
پاسخ ستاره ی همیشگی... : سلام...باشه یادم می مونه
جاویدان
چهارشنبه 3 خرداد 1396 12:11 ب.ظ
سلام خانم دائمی همکار گرامی امیدوارم موفق وسلامت باشین چون قلم توانایی دارین حیف است همکاران دیگر استفاده نکنن این سایت فرهنگیان وبلاگ نویس است که توسط خانم رنجبر ازتهران مدیریت میشه خواستین عضو بشین ومطالبتون رو قراربدینوبلاگ دیگه قدیمی شده وبازدیدکننده ای نداره
http://nedayeghalam.cbo.ir/
وگروه تلگرامی هم دارن
پاسخ ستاره ی همیشگی... : سلام.ممنون از حضورتون...چشم حتما
محسن نژاد
جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:49 ب.ظ
ترجیح می دهم دستبند و طلا گرو بگذارم تا ظروف را بشورم .
پاسخ ستاره ی همیشگی... : حتما همراهت باشه اگه با من افتادی...خخخخخ
محسن نژاد
جمعه 29 اردیبهشت 1396 10:48 ب.ظ
سلام خانمی

فقط یادم باشه هیچگاه مهمانتان نشوم چون اصلا ابدا حاضر به شستن ظروف نیستم
پاسخ ستاره ی همیشگی... : سلام..خوبی...ظرف شستن که خوبه...بدیش چیه؟!!!!!!!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.