نغمه ی مهر میهن
الماس از تراش و انسان از تلاش می درخشد.
درباره وبلاگ


تا سه نشه مثل این که بازی نشه

این جا شعبه ی سوم نغمه ی مهر

خوش امدید.

با دلنوشته ها و خاطرات و تجربیات

و مطالب اموزشی و تربیتی

با شماییم.

ممنونم از انتخابتون

نغمه ی مهر شعبه ی دیگری ندارد.

......................

معلمم

اهل جرجانم

روزگارم بد نیست

تکه نانی دارم

و جوهری دارم من

از احساس

که به همراه گلی از لبخند

همه تقدیم شما باد.



................


**************************
******************
توانایی های من..........

کارشناس تکنو لوژی

سر گروه استانی

سر گروه شهرستان

رتبه ی سوم جشنواره ی فیلمنامه نویسی نهضت و به عنوان تنها زن شرکت کننده در این جشنواره


برنده ی دیپلم افتخار و سکه...1385


رتبه ی سوم طنز نویسی جشنواره ی ثبت احوال...1390

رتبه ی سوم کتاب و خاطره در جشنواره ی کشوری نماز بابل...1390

رتبه ی برتر اقدام پژوهی با موضوع بیش فعالی کودکان...1390

رتبه ی برتر جشنواره ی تربیت بدنی و پوستر و چاپ در کتاب جشنواره...1390

رتبه ی برتر ارمغان حرا ...خاطرات حج و سفر زیارتی...1386

طرح درس نویسی تلفیقی اداب و مهارتهای زندگی...1389

همکاری در کمیته ی علمی درس تعلیمات اجتماعی پایه ی سوم...1388

تالیف 3کتاب داستان در زمینه ی کودک و نو جوان 85_86

سیب های روی علم-نماز کلید بهشت-؟؟؟؟؟؟؟

یک کتاب در زمینه ی خاطرات آموزشی به نام تمشتانه

عضو تیم تحول اداری شهرستان


رتبه ی اول الگوهای برتر تدریس بخوانیم بنویسیم...1385

معلم نمونه..1386.

نوشته هایی در مجله ی نیمکت..1393

همکاری در تدوین پیک نوروزی 1394

ده نوشته در مجله ی فرهنگی اجتماعی سلیم گرگان

خاطره....رشد اموزش ابتدایی

رتبه ی اول وبلاگ نویسی در گرگان 1394

جعبه سیاه معلم.....اپ

http://daemi.blogfa.com/
وبلاگ اولم نغمه ی مهر

**********************
کودکان این زمین و آب و هوا

این درختان که پرگل و زیباست

باغ و بستان و کوه و دشت همه

خانه ی ما و آشیانه ی ماست



دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

یار و غمخوار یکدگر باشیم

تا بمانیم خرم و آزاد

عباس یمینی شریف

********************

علایق من جغرافیاو ادبیات و روانشناسی است.اما اخرین انتخابم قبول شدم یعنی

ابتدایی...پشیمان نیستم چون دنیای پاک و شاد کودکان بسیار زیباست.مخصوصا برای

من که
هیچ وقت نمی توانم دست از سر گذشته بر دارم.وقتی به ابتدایی امدم دیدم داخلش

همه چی هست....ادبیات روانشناسی جغرافیا و غیره...دیدم معلم هم همه چیز

است...معلم و روانشناس و دکتر و مادر و پدر و خواهر و برادر و خاله و عمه دایی عمو

مثلا یه روز بچه حواسش نیست میگه خاله...منم میگم جان خاله

...............................

یک تکه محبت

دو فنجان مکث

یک لحظه سکوت

به احترام نام قشنگ دوست

انان که زما دور

ولی در دل و جانند

بسیار گرامی تر از انند

که دانند

گفتیم که شاید

که ندانند بدانند.

...........................................

.......................................


باید دنیا را



کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای



تحویل دهی



خواه با فرزندی خوب،



خواه با باغچه ای سرسبز



خواه با اندکی بهبود شرایط اجتماعی



و اینکه بدانی



اگر حتی فقط یک نفر



با بودن تو



ساده تر نفس کشیده است



یعنی تو موفق شده ای..



نقل از گابریل گارسیا مارکز
......................................

یاد بعضی نفرات روشنم می دارد

اعتصام یوسف.حسن رشدیه

قوتم می بخشد

ره می اندازد

و اجاق کهن سرد سرایم

گرم می اید از

گرمی عالی دمشان

نام بعضی نفرات

رزق روحم شده است

وقت هر دلتنگی

سویشان دارم دست

جرئتم می بخشند

روشنم می دارد.

نیما یوشیج

************
نیما یوشیج چه زیبا گفت :

"فکر را پر بدهید"

و نترسید که از سقف عقیده برود بالاتر

فکر باید بپرد

برسد تا سر کوه تردید

و ببیند که میان افق باورها

کفر و ایمان چه به هم نزدیکند
....
فکر اگر پربکشد

جای این توپ و تفنگ، اینهمه جنگ

سینه ها دشت محبت گردد

دستها مزرع گلهای قشنگ

......
فکر اگر پر بکشد

هیچکس کافر و ننگ و نجس و مشرک نیست

همه پاکیم و رها

همه یک نقطه پایان تفکر داریم

اسم آن هست خدا

**************

من ندیدم که کریمی به کرم فکر کند

به چه مقدار به زائر بدهم فکر کند

از شما خواستن عشق است ضرر خواهد کرد

هر که در وقت گدایی به رقم فکر کند

بهتر ان است که زائر اگر امد به حرم

دو قدم عشق بورزد سه قدم فکر کند

به دو گلدسته دو تا ساق به دوش گنبد

به رواقی که شده پیش تو خم ..فکر کند

چون که از باب جواد تو کسی داخل شد

خنده دار است که دیگر به قسم فکر کند.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

مدیر وبلاگ : ستاره ی همیشگی...
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
عطرسخن
آیه قرآن اوقات شرعی آیه قرآن فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

شعرانه، سایت تخصصی شعر ایران و جهان

بوستان صائب

دانلود آهنگ جدید

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...






نوشته های ما را در این کانال دنبال کنید.دو هزار و شانزده911635 



http://telegram.me/joinchat/BpxP7D8uJXqd8DT8-DvI9g

مطالب مفید آموزشی و پرورشی در ادامه ی مطلب....




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


ماجرا جویان روسیه...قسمت دوم....

امروز ۹۶/۴/۱۵این جا سنت پترز بورگ...شهر نقاش ها...به خاطر اسمان بی ثباتش و به خاطر ابرهای سرگردان که نمی دانند چیکار کنند و کجا ببارند و.گاهی هم می بارند این شهر توجه نقاش  ها را به خود جلب کرده است. هر لحظه ابرها در اسمان منظره ی شگفت انگیزی  پدیدار می کنند و به شهر زیبایی خاصی می بخشند.هوای این جا پاییزی اردیبهشتی و خنک است.امروز از دوتا کلیسا دیدن کردیم کازان و پطر مقدس...وقتی داخل کلیسا می شوی انگار قرن ۱۷و18و قرون وسطی را دور زدی....داخل کلیسا بوی خاصی می دهد و عده ای شمع می روشنند و عده ای به حرفهای کشیش گوش می دهند...اینها می ایستند و مراسم انجام می دهند و اصلا نمی نشینند.....در داخل کلیسا نقاشی های زیبا از عیسی و مریم مقدس به چشم می خورد...این جا شهری ارام است و هر چند دقیقه یه چند تا ماشین رد می شود.مردم این جا تند تند راه می روند و  هنگام راه رفتن موهایشان در باد می رقصد و بالا پایین می پرد....زنها و مردهای این جا بسیار زیبا و خوش قد و قامت و.خوش پوش هستند.... گفتم مردم این جا تند راه می روند شاید وقت برایشان ارزش هنگفتی دارد. قانون در این شهر محکم است...اگر چراغ عابر پیاده سبز شود  و عابر پیاده ای هم در کار نباشد ماشین ها پشت چراغ می ایستند و اگر چراغ عبور ماشینها سبز شود حتی اگر ماشینی هم پشت چراغ نباشد عابر پیاده می ایستد و نمی رود و.من این را با چشم خودم دیدم و لذت بردم.....ساختمان های اینجا همه رنگ روشن است چون مردم هنگام جنگها دچار افسردگی شده بودند مسعولین به این فکر افتادند که ساختمانها با رنگهای روشن و ملایم تزیین شود تا به مردم روحیه بدهد....علاوه بر این به خاطر بازتاب نور....چون در بعضی فصول و ماهها شبهای تاریک زیاد می شود مثل الان که شبهای سپید است و خود رنگ ساختمانها در بازتاب نور و روشن نگه داشتن شهر تاثیر دارد.از اشغال و زباله در هیچ جا اثری نیست همه جا تمیز و مرتب...فقط هنگام پیاده روی در کنار رودخانه و.در گوشه کنار و پاگرد هایش گاهی شیشه های مشروب به چشم می خورد که نشان میداد عده ای در فضای ازاد مشغول مست کردن بوده اند. این جا خوردن وتکا و مشروب نیز قانون دارد...زیر هفده سال ممنوع است و فقط در کافی شاپ.و رستورانها سرو می شود و بعد از ساعت یازده شب هم ممنوع است. . جمعیت این شهر شش میلیون نفر است که سالی شش میلیون و بیشتر گردشگر دارد. http://telegram.me/joinchat/BpxP7D8uJXqd8DT8-DvI9g





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 تیر 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...

ماحراجویان روسیه...قسمت اول......

بعد از دو سال کار در اداره و خستگی به فکر یک سفر بودم.....همین طور که با کاغذها و بخشنامه ها درگیر بودم و ازین اتاق به آن اتاق برای امضا و انجام کاری می رفتم طبق عادت از کنار درب اتاق همکارم که تنها خانمهای اداره هستیم رد می شدم و سلام می کردم...کمی که کنارش نشستم دیدم داره درباره ی ماجرا جویان روسیه حرف می زنه و این که سفری در پیشه....من هم از آنجایی که از اداره لفت دادم و انتقالی به شهر خودم هم جور شد ،دیدم بهترین موقعیته برای سفر...گفت واقعا می آیی...گفتم: چرا که نه...فقط باید موافقت همسرم را نیز به دست آورم....الهه جون همکارم گفت پس شب خبرشو به من بده که میای یا نمیای.....شکر خدا همسرم پس از کمی بگو مگو با من و در نظر گرفتن جوانب امر اجازه را صادر کرد و من هم با الهه جون هم اتاقی سفر شدیم.....از فردا ی آن روز دنبال کار پاسپورت رفتم...چون پاسپورتم  مهلتش تموم شده بود...من چند تا سفر رفتم و بسیار خوش گذشته بود ولی این سفر انگار برایم چیز دیگری بود....چمدانم را بستم و هر روز یک چیز یادم می آمد که در چمدان بگذارم تا روز سفر فرا برسد.....کمی هله هوله و شکولات و این جور چیزا هم خریدم و در ساک دستی کوچکم که قرار بود همیشه همراهم باشد گذاشتم...البته من چندین سفر رفتم و می دانستم که سفر بالا و پایین و دیر و زود دارد بنابراین برای این که از گشنگی ضعف نکنیم باید چیزهایی همراه داشته باشیم...البته ناگفته نماند که نون محلی های مامان الهه جون و  آقای دولتی هم بعضی جاها حسابی به دردمون خورد......کسی که به سفر می رود باید حوصله کند...همه چیز یک طرف...همین الافی ها و منتظر ماندن های توی فرودگاه و ازین گیت به اون گیت و نشون دادن پاسپورت و مدارک و ساک و چمدان حوصله ی وافر می خواهد.اگر کمر و پا و حوصله ی درست و درمان و ذوق و شوق سفر نداشته باشی بهتره اصلا سفر نروی.....روز حرکت فرا رسید...چهاردهم تیر مصادف با روز نویسنده....من که واقعا خوش به حالم شد چون در چنین روزی به سفر رفتم و لید رمون هم اهل مطالعه و موسیقی و سفر و ذوق بود و به همه ی ما یک کتاب هدیه داد..کتابی به نام مدیر یک دقیقه ای....از فرودگاه امام خمینی(( ره)) پرواز کردیم و پس از چهار و اندی ساعت به فرودگاه مسکو رسیدیم....وقتی رسیدیم دم دمای صبح بود...سپس بعد از  الافی های فرودگاه مسکو همان جا دوباره پرواز داشتیم برای سنت پتر ز بورگ.....بعد از یک ساعت به سنت پترز بورگ رسیدیم....شهری که با نامهای پطرو گراد و لنینگراد و ونیز شرقی شناخته شده است....این شهر زیبا به دستور پطر کبیر ساخته شد پس از مسافرتی که به اروپا داشت...چون بورگ یک کلمه ی آلمانی است و روسها هم دوست نداشتند کلمه ی آلمانی روی شهرشان باشد اسمش را پطرو گراد گذاشتند سپس بعد از مرگ لنین و به احترامش لنینگراد و به خاطر شباهت ساختمانهایش با ونیز ایتالیا و کانال های متعدد آب  اسمش را ونیز شرقی گذاشتند......ما در هتل آزیموت سنت پترز بورگ اقامت یافتیم و حالا می خواهیم برنامه های سیاحتی را شروع کنیم
. اینجا سنت پترز بورگ...شهری که مدل ساختمانهایش همه یکی است چون شهرداری این طور گفته...اما هر کدام یک رنگ خاص دارند و تزیینات هر ساختمان با دیگری متفاوت.. از ابزار و گچ بری و مجسمه های زیبا برای تزیین ساختمان های شهر استفاده  شده است...همه ی ساختمان ها در یک ردیف و مرتب و منظم...انگار خط کش شابلون گذاشتی و همه را نقاشی کردی...ساختمان های اینجا مرا به یاد بچه های مدرسه ی والت انداخت...
هنر مجسمه سازی اینجا بسیار قوی است....رودخانه ی زیبای نوا و کانال های متعدد آن زیبایی خاصی به شهر بخشیده است  .قایق ها و.کشتی های زیبا مشغول رفت و آمد هستند...صدای قای قای مرغان دریایی به گوش می رسد...اینجا هوا خنک و دلپذیر و قدم زدن در طول کانال ها ی  رودخانه حال شگفت انگیزی دارد و شهری است رمانتیک که جان می دهد برای نویسنده ها.......من اسم این شهر زیبا و رویایی را شهر ابرهای سرگردان و آسمان بی ثبات گذاشتم...شهری که هر ثانیه اش با ابرهای مختلف تزیین می شود...این جا شبهای شگفت انگیز دارد...ساعت دو نصفه شب انگار روز است و چراغها فقط برای دلخوشی انگار روشنند...صبحش هم صبح است شبش هم صبح است اصلا یه چیزی میگم و می نویسم و یه چیزی می شنوید...خودتان باید بروید و ببینید.....نوشته ی نجمه دائمیhttp://telegram.me/joinchat/BpxP7D8uJXqd8DT8-DvI9g




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 26 تیر 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 8 تیر 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...







زری تنبله در به در دنبال یه کتاب می گشت...اومد و گفت نجما...فلان کتاب رو داری...گفتم نه....بالاخره به هر زور و بلایی بود کتاب رو پیدا کرد تا مقالشو بنویسه.....زری تنبله تنبل نبود  اما معلوم نیست برا چی بهش می گفتند زری تنبله....نجما تصمیم گرفت تمام کتابهای دور و برش را در یک فایل بنویسد و برای زری تنبله ارسال کند...آخه نجما می دانست که تنها کسی که سراغ کتابها میاد و ممکنه بیاد همین زری تنبله است...همین طور هم شد و زری تنبله اولین مشتری کتابخانه ی سیستمی نجما شد.....زری تنبله تمام فایل فهرست کتابهای نجما را زیر و روکرد و بین اونا یه کتاب توجه اش را جلب کرد و اون کتاب هم جشن تنبلی بود...نجما خنده اش گرفت و گفت بین همه ی این کتابا آخه این هم کتاب بود تو پیدا کردی اما زری یه بند از اون کتاب را فرستاد و نجما خوشش آمد.....نجما تصمیم گرفت یه جشن تنبلی بگیره به خاطر همین هم به زری گفت و زری هم گفت باشه...اما زری گفت من هر چی یادم میاد زرنگ بودم خاطره ی تنبلی ندارم...گفتم یه کم زور بزنی بالاخره یه خاطره پیدا می کنی.....خب...حالا قراره ما خاطره ی این جشن تنبلی را بذاریم تو وبلاگ...می دونید برای چی...برای این که می خواهیم برای وبلاگی ها جشن تنبلی بگیریم...آخه این وبلاگ نویس ها خیلی وقته که به وبلاگ نیومدند و مطلبی نذاشتند...ما از اونها دعوت می کنیم که وبلاگ ، این دفتر انشای زیبارو از دست ندهند....


البته این را هم بگم که نجما برای خودش هم جشن تنبلی گرفته چون یه کتابی رو شروع کرده که بخونه اما فقط چند صفحه اش را خونده و خیلی تنبل شده...همون نجمایی که کتاب سینوهه طبیب فرعون را یه روزه می خوند و کلماتش را قورت می داد....ممنون که اومدید حالا لطفا نظر بدهید و تنبلی نکنید....هر کسی میتونه برای خودش جشن تمبلی بگیره...یادتون باشه

کمی از کتاب جشن تنبلی

سلام کلی داستان داشت تو کتاب ، چندتاش خوندم دیدم دلم طاقت نمیاره گشتم جشن تنبلی رو پیداکردم ، هیچی موضوعش این بود ی دختر پولدار به جمع تنبلا پیوست معلم فرستادش ته کلاس پیش زری چرکه ، باهم حرف میزدن معلم ازکلاس بیرون فرستادشون ، اونام نامردی نکردن رفتن توحیاط لی لی کردن و تنبلیشونو جشن گرفتن، کلا نویسندش وصف هایی که از صحنه های مختلف در داستانها میکرد عالی بود و ازجنس زندگی هممون ، این نقطه قوت کتاب بود .ممنون


به این آدرس هم بروید و نظر دهید...ممنون

تصنیف زیبای بردی از یادم را هم حال کنید....داخل وبلاگ نغمه

http://k-farzan.blogfa.com/

مدیران فرزام

 و اما از یه اخلاق زری تنبله خیلی خوشم اومد ...اون قرار بود برای من هم یه صفت تنبلی بذاره

اما گفت هر چی فکر کردم نتونستم یه صفت منفی برات بذارم...ممنون زری جان









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 2 تیر 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...


‍  تابستان از راه رسیده است....
رفیق اصلا فکر خوبی نیست که بنشینی گوشه ای و به روزهای گذشته و تابستان پارسال و آدم یا آدم هایی که دیگر با تو نیستند فکر کنی.
یا بگویی اگر فلانی بود یا فلانی میماند این تابستان خیلی خوش میگذشت.
تو دوستانی داری که پایه ی دیوانه بازی هایت هستند...پایه ی شبگردی ها و سینما رفتن هایت.
پایه ی پیاده روی کردن های بی هدف و یخمک خوردن در خیابان!
تو خودت را داری و میتوانی بی وقفه لذت ببری از زندگی.
خوشحال بودنت را وابسته ندان به افرادی که نیستند.
از بودن با آدم هایی که هستند و تو را دوست دارند لذت ببر.
تابستان ،فصل شل و ول بودن است!
وا بده از غم و غصه هایت...
خورشید آنقدر رقصیده که داغ کرده! تو چرا نشسته ای؟!
شاید این تابستان ، فصل بازگشت به روزهای خوبت باشد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



 


  

برنامه ی درسی جایی است که در آن بگوییم کیستیم...رود لف۱۹۷۷

 

تاکنون در هیچ کجای دنیا حکومت،دولت ،و نظام آموزشی و پرورشی پیدا نشده است که نخواهد جامعه ای را ترسیم کند که خود به پرورش منابع انسانی اش دست نیازیده باشد نظام های حکومتی از هر نوع که باشند  قصد دارند افرادی را وارد جامعه کنند که وفادار باشند یا دست کم به گونه ای مسیر خود را عوض نکنند که در خدمت حکومت نباشند.اگر وجود و حضور برنامه ی درسی روی  محور مختصاتی قرار گیرد در آن محور مختصات برنامه ی درسی به لحاظ میل به حکومت هیچ وقت از نقطه ی صفر عزیمت خود را شروع نخواهد کرد.بنابراین می توان گفت نسبت میان حکومت ها و نظام های آموزشی با برنامه ی درسی ملی و حتی غیر ملی به نقطه ی صفر نمی رسد..همه ی کشور ها با گونه های حکومتی در قالب برنامه های درسی ملی ،انسان مطلوب خود را تعریف می کنند.برای نمونه در استرالیا و نیو زیلند برنامه ی درسی به دنبال پرورش نسلی است جسور،یاد گیرنده ای مادام العمر ،فعال در همه ی ساحت های اجتماعی ،فرهنگی ،اقتصادی و توانمند در بر قراری ارتباط با دیگران و کار بست ابزار های ارتباطی و در ایران برنامه ی درسی ملی به دنبال پرورش فردی است که به مراتبی از عبودیت خداوند دست یابد و حیاتی طیبه داشته باشد.

 

در کانادا تلاش می شود مردمانی تربیت شوند که نسبت به یکدیگر حساسیت فرهنگی نداشته باشند صلح را محترم بشمارند و به پیشرفتهای علمی علاقمند باشند به تفکر انتقادی بپردازند و ارزش مدار باشند.در کره ی شمالی تلاش می گردد مردمانی تربیت شوند با ویژگی های زیر......

معتقد به سوسیالیسم و.کمونیسم ،دارای فرهنگ کار و بهره وری ،دارای نگاهی برابر به نقش های جنسیتی ،ایمان به حزب کمونیست،امادگی جنگیدن برای میهن،کار دوستی،میهن دوستی

 

برنامه ی درسی ملی سندی توافقی برای هویت بخشی به نسل آینده ی جامعه و ایجاد فرصت حداقلی برای دست یابی آحاد جامعه به آموزش مورد انتظار است...بر اساس برنامه ی درسی ملی انتظار می رود بنیان هایی برای عزیمت یاد گیرندگان به  افق های مورد نیازشان ایجاد شود.

کلین جی مارش در یک جمع بندی قصد از تدوین برنامه های درسی ملی را به صورت زیر در اورده است.

 

1-نیاز به آموزش و.پروش کیفی

2-پرورش دانش اموزان بر اساس توانمند ی های مشترک برای بهره مندی از فرصتهای ملی

3-نیاز به ارزش یابی ملی برای کسب اطمینان از دستیابی دانش اموزان به حداقل توانایی مورد انتظار

4-ایجاد فرصت برای ارزشیابی نهاد آموزش و.پرورش بر اساس برنامه ی درسی ملی توسط ارزش یابان بیرونی

 

ایجاد فرصت برای بر قراری ارتباط اجتماعی از طریق یک زبان مشترک

نیاز به آگاهی معلمان از دانش و مهارتهای مورد نیاز و ضروری...

دکتر محرم آقا زاده..........

 

 

 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 12 خرداد 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...






کتاب نجوا....مجموعه در گوشی های پدرم با خدا در ماه مبارک است....هر سال ماه مبارک پدر در سحرگاهان شعر می نوشت و با صدا و سیما رابطه داشت و  نجواهای عاشقانه اش از رادیو گلستان پخش می شد و هم اینک مجموعه اشعارش در کتابی گرد آوری شده به نام نجوا......این اتفاق مبارک که در ماه مبارک نیز افتاده را به پدر عزیزم و خودم تبریک میگم و یکی از اشعارش که در مورد ماه مبارک است برای شما عزیزان ارسال می گردد.هم اکنون من و پدر در حال گرد آوری اطلاعاتی از آداب و رسوم و فرهنگ  و رسوم  دهکده ی زیبایمان هستیم تا این مهم را نیز در کتابی گرد اوری نماییم...

خداوندا در این ماه صیامت

که داری بند گانت را ضیافت

بود نام گرامش ماه رمضان

بود از بهترین ماههای دوران

در این ماه لیله القدر آمده پیش

بگیرند بهر، بندگان کم و بیش

 

در این ماه بهترین اولاد آدم

علی ابن ابی طالب مکرم

محاسنش به خون آغشته گردید

به محراب عبادت کشته گردید

فضیلت از هزار ماهش فزونتر

که در  بخشش بود الله اکبر

خداوندا به حق نامهایت

به حق ماه رمضان کن اجابت

بیامرز هر مسلمان از زن و مرد

شفا ده هر مریض از جمع و از فرد

مرا کن عاقبت به خیر خدایا

نما ،حفظ دائمی را از خطاها

بده آن دیده تا بیند ره خویش

بصیرت ده که گیرد راه در پیش

ز چشمانش خدایا پرده بردار

که بیند پشت پرده آن  دل ....افکار

نما او را به عشق خود به تدبیر

به جز خالق ز دیگران شود سیر

شعری بود درباره ی ماه مبارک رمضان...از حاج علی اکبر دائمی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در یک دور همی دوستانه که به اتفاق دوستان بودیم تصمیم گرفتیم به نوبت سور بدهیم....یکی گفت به مناسبت عروسی...یکی گفت به مناسبت تولد...دیگری به مناسبت مدرک دانشگاهی...و هریک چیزی گفت تا نوبت من شد....گفتم من

آردم را الک کردم و الکم را آویزان...مناسبتی ندارم و الکی هم سور نمیدم...گفتند نه...نمیشه تو دور همی باشی و سور ندهی...بیایی بخوری بعد فلینگ را ببندی.....گفتم چه اشکال دارد من نخودی هستم و با شما شریک قافله...تازه کلی هم چرند پرند میگم تا شاد بشوید.....گفتن نه...نمیشه...یه مناسبتی برایت پیدا می کنیم.....خلاصه دوستان من که نصفشون هم فامیل بودند  یه مناسبت الکی پیدا کردند و گفتند...پیدا کردیم...پیدا کردیم...اسم مناسبت تو را سور الکی می گذاریم!!!!.....دور همی ادامه یافت و  بعد از روزها نوبت به من رسید....من گفتم می شود آیا خشکه حساب کنید؟....گفتند: نه...مگر ما خشکه حساب کردیم؟!.....ما را باید رستوران فلان جا ببری....روز موعود فرا رسید و من حسابی به خودم رسیده بودم تا از دوستان دور همی کم نیاورم و حسابی بزنم تو پوزشان....لباسهای مشتی و کیف آن چنانی و فلان و بهمان و عطر و ادکلنی و بندی و بساطی.....دیدم سر ساعت مقرر دوستان فرا رسیدند و ما را با خودشان بردند.....ابتدا جنگل و جزیره ای و چای و دود و دمی...سپس گفتند امروز سور خیلی می چسبد می خواهیم حسابی گرسنه شویم  و برای ظهر دلی از عزا در بیاوریم.......پس از گشت و گذار روزانه به رستوران مقرر شده و توسط دوستان انتخاب شده رفتیم....وقتی به دوستانم نگاه می کردم شور و حال عجیبی برای سور الکی داشتند...سفارش داده شد و با حرص و ولع مشغول خوردن شدند...هی خوردند و هی به به چه چه کردند و هیجانشان کل رستوران را برداشته بود....یاد درس کوکب خانم افتادم که عباس هی می خورد و هی به به چه چه می کرد.تلفن همراهم زنگ زد و دستی به داخل کیف بردم...کمی کنجکاو شدم که خدایا پس کیف پولم کو؟!......تازه متوجه شدم ای دل غافل....کیف پول و کارتم را در داخل آن یکی کیفم جا گذاشته ام و در کیف نوی من اثری از کارت و پول نیست....

آب دهانم را به زور قورت دادم و همون چند لقمه ای که خوردم در گلویم انگار گیر کرده بود و کوفتم شد.....خونسردی خودم را  حفظ کردم و خیلی آرام دستم را از کیف بیرون آوردم.....دوستان مایل بودند هنوز چند رب انار دیگر سفارش دهند به اضافه ی این که یکیشان گفت من دوغ نمیخام برایم از آن نوشابه های قوطی دار بیاورید...در دلم گفتم ای کوفتتان نشه هی.....بخورید و بیاشامید اما دیگه این قدر اسراف نکنید....از چهره ی رنگ و رو رفته ی ما هیچ کس چیزی دستگیرش نشد و همچنان مشغول خوردن و گفت و شنود و خاطرات و خندیدن بودند....اصلا رویم نمیشد که مثلا به یکی از آنها بگویم من کارتم همراهم نیست و داخل

آن یکی کیفم جا گذاشته ام...چون تن به سور الکی و زور کی داده بودم اگر هم چیزی می گفتم باورشان نمی شد و فکر می کردند من الکی میگم...آن وقت همه چی می شد الکی در الکی.......مراسم سور خوران با لذت دوستان و کوفت شدن و زهر مار شدن به من در حال اتمام بود و من زیر زیرکی به رفقا می نگریستم که چگونه استخوان های  مرغ را  با ولع لیس می زنند و گاهی جناق هم می شکستند به اضافه ی این که شرط بندی هم می کردند با خودم نمه نمه می غریدم که خب...آخرش را چه کار کنم.....دوستان الحمد الله از جایشان بلند شدند و در حال ترک رستوران بودند...من هم گفتم بروید ماشین را آتیش کنید من الان میام.....دوستان الکی طهارف که باشه ما حساب کنیم گفتم : نه...من خودم حساب می کنم و ازین حرفا.....می دانستم که الکی میگن و تعارف شاه عبد العظیمی می زنند.....به سراغ صندوق رفتم و مشکلی که پیش آمده بود را مطرح کردم آن هم با شجاعت تمام.....آن یکی صاحب رستوران هم آمد و کمی فکر کردند و گفتند: دوستانت کارت همراهشان نیست....گفتم اگر هم باشد من نه جرات می کنم به ایشان بگویم نه رویش را دارم...اگر شما اجازه دهید من روزی دیگر بیاییم و حساب کنم......آن دو نفر گفتند ما چنین اجازه ای نداریم و شما سفارش سنگین هم داده اید....بعد گفتم پس من چه کار کنم...یه راه حل پیش پایم بگذارید......آن دونفر که حرفهای مرا باور نمی کردند و فکر می کردند دارم الکی میگم چون دوستان آن قدر سر ناهار گفتند و خندیدند و سر و صدا کردند و تمام رستوران را روی سرشان گذاشته بودند که دو خدمه فکر می کردند ما اراذل و اوباش هستیم....هر چه خواهش کردم نشد که نشد.....یکی از دوستان به داخل رستوران آمد و گفت چه قدر چک و چانه می زنی بیا برویم دیر شد می خواهیم کمی پیاده روی کنیم.....گفتم عزیزم این جوری شده و قضیه اینه.....دوستم  را انگار برق گرفته باشد گفت...نه بابا...شوخی نکن...جان من را ست میگی...گفتم آره تو اگر داری بده....همین جا کلکش را بکنیم تا بقیه نفهمیدند...گفت :نه...من هم پول و کارت همراهم نیست چون امروز همه  چی با تو بود بنابراین من.........دوست جان رفت تا قصه را برای بقیه بتعریفد که دیدم دست از پا دراز تر برگشت....نمی دانم آن جا دم ماشین چه گفتند و نگفتند و اما مثل این که کلی خندیدند و یا تو سرشان ز دند یا کوفتشان شده....خلاصه من که داخل بودم و اصلا هم دلم نمی خواست بدانم آنها چه گفتند و چه گذشته....ولی یک چیز را خوب می دانم و آن هم غرغر های زنانه و این که حتما گفتند من الکی کارت را نیاوردم تا آنها را اذیت کنم....ببین چه قدر فحشم داده باشند.آن دو نفر گفتند ما دیشب اینجا شام عروسی داشتیم و کلی ظرف نشسته....شما هم که خانم هستید و با سلیقه...اگر ظرفهایمان را بشویید ما نصف هزینه را می بخشیم و نصف دیگر را بعدا تقبل می کنیم که بیاورید...دوستان سراسیمه وارد رستوران شدند و با نگاهشان از خجالت آب شدم....تازه متوجه رنگ و روی زرد من شدند و گفتند خب چرا از اول نگفتی...لااقل یک روز دیگر می آمدیم...گفتم به کیفم نگاه نکرده بودم.....حالا دیگر متوجه وخامت اوضاع شدند و حرفم را باور کردند....گفتم آقا من خودم ظرفها را به تنهایی می شورم و به دوستانم گفتم شما بروید.....دوستان آستین ها را بالا زدند و گفتند ظرفها کجاست......ما محاله تو را تنها بگذاریم اما بعدا حسابت را خواهیم رسید......صدای ترق و تروق ظرفها به گوش می رسید حالا بشور و کی نشور....هم ظرف شدن بود و هم غر و نق زدن و هم خندیدن و هم درس عبرت گرفتن........یکیشان گفت بشورید دوستان بشورید  تا سرتان عقل بیاید که دیگر سور الکی از کسی نگیرید.....آن روز با پیاده روی و یک خاطره ی به یاد ماندنی از سور الکی به پایان رسید...اما تن دادن به سور الکی اصلا خوب نبود شاید برای شما هم اتفاق بیفتد همیشه وقتی کیفتان را عوض می کنید داخل آن را چک کنید................بدرود.نجمه دائمی

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...


Image result for تصویر شهید مطهری


سیستم آموزشی قدیم و پرورش عقل

اغلب سیستم آموزشی قدیم خودمان همین جور بوده ،شما می بینید که افرادی حال یا به علت نقص استعداد و یا به علت نقص تعلیم و تربیت نسبت به آن معلوماتی که آموخته اند درست حکم ضبط صوت را دارند.کتابی را درس گرفته خیلی هم کار کرده ،خیلی هم دقت کرده ،درس به درس آن را  حفظ کرده و نوشته و یاد گرفته،بعد مثلا مدرس شده و می خواهد همان را درس بدهد،آنچه که در این کتاب و در حاشیه ها و شرح آن بوده همه را مطالعه کرده و از استاد فرا گرفته است.هر چه شما راجع به این متن و این شرح و این حاشیه بپرسید خوب جواب می دهد یک ذره که پایتان را آن طرف بگذارید او دیگر لنگ است معلوماتش فقط همین مسموعات است و اگر مطلب دیگری در جای دیگر باشد که او بخواهد از این مایه های معلومات خودش آنجا نتیجه گیری بکند عاجز است و بلکه من دیده ام افرادی را که بر ضد آنچه که اینجا یاد گرفته اند آنجا قضاوت می کنند و لهذا شما می بینید که یک عالم مغزش جاهل است.عالم است ولی مغزش مغز جاهل است...خیلی چیز ها را یاد گرفته خیلی اطلاعات دارد ولی انجاکه شما مسئله ای خارج از معلوماتش طرح می کنید  می بینید که با یک عوام طرف هستید انجا که می رسد  عوام مطلق از آب در می آید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...






دوست دارم فضای بودن تو را دردنیای کوچک قلبم قاب کنم و برطاقچه ی روز هایم بگذارم.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






تقدیم به همه ی معلمان دنیا
تقدیم به دوستانم
تقدیم به کمان زندگیم نیما

تمشتانه
زمانی که دختر نوجوانی بودم به همراه دوستانم در دهکده ی زیبایی که داشتیم به تمشتانه می رفتیم.فصل تابستان و اواخر آن فصل تمشک و تمشتانه است.هر کدام یک سطل می گرفتیم و به کنار مزارع و جاده ها و زمین های اطراف خانه امان می رفتیم و تمشک جمع می کردیم.تمشک گیاهی بوته ای و وحشی می باشد  گاهی حواس مسافران را در کناره ی جاده ها به خودش جلب می کند .تمشک گیاهی است که  ابتدا گل می دهد بعد گل آن  تبدیل به تمشک سبز کوچولو  می شود و بعد قرمز و ترش ،سپس به مرحله ی لب لبو می رسد .وقتی تمشک سیاه می شود به آن لب لبو می گویند  و دیگر رسیده و شیرین و خوشمزه و نرم است.با تمشک مربا و شربت  درست می کنند  ،گاهی هم برای تزیین کیک و شیرینی از آن استفاده می کنند.حالا چرا اسم تمشتانه را برای خاطراتم انتخاب کردم چون تمشک و تمشتانه رفتن را دوست دارم و ربطش این است که وقتی دختر روستایی با عشق ، دانه دانه تمشک می چیند در حالی که هنوز گل های صورتی  تمشک روی بوته هاست، من هم با عشق و علاقه خاطراتم را یکی یکی و دانه دانه کنار هم چید م خاطراتی که مثل همان تمشک گاهی ترش و گاهی شیرین و بعضی وقتها هم دیگر رسیده و به مرحله ی لب لبو رسیده است.خاطراتی از البوم زندگیم...زندگی در مدرسه با بچه ها.....خاطرات پر از تجربیاتند .تجربیاتی که می تواند برای آیند گان چراغ راه باشد.از دل خاطرات خیلی چیزها بیرون می زند اگر اهل دل باشی و به خواندنش دل بدهی و به عمق آن فرو بروی و با ذهن و دلت دانه دانه ی کلماتش را هجی کنی...مسئولان  و اندیشمندان و کارشناسان علوم تعلیم و تربیت و حتی روانشناسان خیلی چیز ها می توانند از خاطرات بیرون بکشند و حتی آسیب شناسی کنند.تمشتانه را تقدیم می کنم به معلمای عاشق و با شور و انگیزه.

http://telegram.me/joinchat/BpxP7D8uJXqd8DT8-DvI9g







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اسفند 1395 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...


جملات زیبا و آموزنده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 بهمن 1395 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...


Image result for تصویر عشق


ای مهربانتر از برگ

در بوسه های باران

بیداری ستاره

در چشم جویباران

آیینه نگاهت

 پیوند صبح و ساحل

لبخند گاهگاهت

صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت

خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت

 از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری!

زین سایه برگ مگریز

کاین گونه فرصتها

از دست دادند بی شماران

گفتی: به روزگاری

مهری نشسته گفتم

بیرون نمی توان کرد

حتی به روزگاران

بیگانگی ز حد رفت

ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان

سر خیل شرمساران

پیش از من و تو

بسیار بودند نقش بستند

دیوار زندگی را

زین گونه یادگاران

وین نغمه  ی محبت

بعد از من و تو ماند

تا در زمانه باقی است

آواز باد و باران

شفیعی کدکنی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 2 بهمن 1395 :: نویسنده : ستاره ی همیشگی...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 19 )    1   2   3   4   5   6   7   ...